تبليغاتX
خواندنی های دنیای موسیقی

نیکولو پاگانینی
زمینه فعالیت
آهنگساز،ویلنیستتولد27 اکتبر، ۱7۸2 (میلادی)
جنوا، ایتالیامرگ۲7 مه ۱840 (میلادی)
نیس، فرانسهنیکولو پاگانینی (Niccolò Paganini) (زاده ۲۷ اکتبر ۱۷۸۲- درگذشته ۲۷ مه ۱۸۴۰) ویلن‌نواز، ویلیست، گیتاریست و آهنگسازی ایتالیایی است. پاگانینی یکی از مشهورترین ویرتوئوزها و بزرگترین نوازنده ویلن در تاریخ موسیقی است. او با ابداع تکنیکی بدیع در نواختن ویلن، انقلاب عظیمی در نوازندگی این ساز برپا نمود. آثار او در عین برخورداری از لطافت و ملودی‌های زیبا، قطعات فوق العاده مشکلی از نظر تکنیک نوازندگی هستند. با وجود ویلنیست‌های سرشناسی چون ویوتی و کرویتزر در سده هجدهم و نوزدهم، پاگانینی گوی سبقت از همه آن‌ها ربود و خود را به عنوان اولین ویلن ویرتوئوزو معرفی کرد.
زندگینامه

کودکی

نیکولو پاگانینی در روز ۲۷ اکتبر ۱۷۸۲ در بندر
جنوا در ایتالیا و در خانواده‌ای نسبتا فقیر به دنیا آمد.[1] پدرش آنتونیو یک کارگر بارانداز در کشتی بود و مادرش ترزا بوچاردو زنی خانه دار بود. نیکولو در ۵ سالگی یادگیری ساز ماندولین را نزد پدرش که نوازنده‌ای آماتور بود آغاز کرد. پس از دو سال نواختن ماندولین، نواختن ویلن را شروع کرد؛ او درس‌های مقدماتی ویلن را از پدرش آموخت. نبوغ موسیقایی نیکولو از همان ابتدا ظهور کرد؛ به طوری که پس از چند ماه قادر بود هر قطعه‌ای را در نگاه اول بنوازد. آنتونیو پاگانینی در رابطه با آموزش ویلن فرزندش، نیکولو بسیار سختگیر بود، پاگانینی در این باره می‌گوید : «به سختی می‌توان پدری سختگیرتر از او تصور کرد، وقتی به اندازه کافی در نظرش کوشا نبودم تا وقتی که تلاشم را دو برابر کنم با گرسنه نگه داشتن من، مرا تنبیه می‌کرد و این موجب ضعیف شدن بدنم و سلامتی ام شد.»
پاگانینی بعد از آنکه درس‌های مقدماتی موسیقی را از پدرش آموخت، شش ماه نزد
جاکومو کوستا (متولد ۱۷۶۱) -که اپریستی مشهور بود- آموزش‌های خود را ادامه داد. معلم بعدی نیکولو فرانچسکو نیکو بود که به گفته پاگانینی تاثیر بسزایی در اطلاعات موسیقایی او داشت. یکی دیگر از معلم‌های نیکولو جوانی چروتو (یا الساندرو سروتو) نام داشت که ویلنیستی اهل جنوا بود . پس از آموزش ویلن زیر نظر چروتو، نیکولو به همراه پدرش برای تکمیل اطلاعات هنری اش نزد الساندرو رولا در پارما رفت. رولا وقتی برای اولین بار صدای ساز نیکولو را شنید به او گفت که من در نوازندگی هیچ چیزی برای آموختن به تو ندارم و او پس از چند ماه آموزش زیر نظر رولا، برای یادگیری کمپوزیسیون نزد فرناندو پائر رفت که آهنگساز اپرا کمیک و مائسترو دی کاپلا (maestro di cappella) در پارما بود.
پاگانینی اولین کنسرت خود را در ۱۲ سالگی اجرا نمود و اولین اثر مهم خود یعنی la carmagnola را که عبارت است از یک تم و چند
واریاسیون برای ویلن و گیتار در ۱۳ سالگی نوشت.

معروف بود که پاگانینی برای نواختن ویلن از شیطان کمک می گیرد

درسال ۱۸۱۹ کارناوال بزررگی در رم برپا شده بود انبوه جمعیت در میدان بزرگ شهر دیده میشده اما عده بسیار نیز به تالارکنسرت هجوم آورده بودند . موسیقی در ایتالیا مانند مذهب مقدس است و کمتر کسی میتوان یافت که از موسیقی اطلاع نداشته باشد و به آن احترام نگذارد.در آن زمان معروف بود که پاگانانینی قدرت نوازندگی را از شیطان کسب کرده است در آن شب نیز حضار دائما زیر گوش از هم میپرسیدند و میخواستند از گذشته این مرد اسرار آمیز که هیچ شباهتی به انسان عادی نداشت آگاه شوند و اورا از نزدیک ببینند.دراین هنگام مردی از گوشه صحنه نمایان شد و در حالی که ویولونی کهنه در دست داشت به وسط صحنه آمد.صورت گندم گون و کشیده، گونه های فرو رفته ، بینی منحنی ، چشمان قیر گون و موهای سیاه و بلند او که شولیده روی شانه هایش ریخته بود چنان حال مرموز به او داده بود که حضار بی اختیار چند ثانیه سکوت کردند.حتی لبخند کوچکی که با قیافه جدی او تناسبی نداشت نتوانست اثر مطلوبی در گروه تماشاگران داشته باشد. بااین حال وقتی دروسط صحنه تعظیم غرایی کرد همه پاگانینی را شناختند و پس از آن غریو تحسین و صدای کف زدن جمعیت برخاست.وقتی پاگانینی قطعات کنسرت را اجرا میکرد همه حضار بدون استنثنا تصدیق میکردند که تا آن زمان نوازندهای به استادی و قدرت او ندیده اند زیرا تکنیکهای او چنان ماهرانه بود که هیچ ویولونیستی توانائی برابری با او نداشت.با اینهمه هیچکس نمیتوانست تصور کند که این استادی در قبال چه رنجها و تحمل چه مشقت حاصل شده است.رنجهائی که پاگانینی در دوران عمرش متحمل شده بود اثر عمیقی در قیافه او گذاشت و بتدریج چهره استخوانی و تیره ای پیدا کرد و در اثر تمرین ویولون انگشتهایش باریک و بلند شد چرا که از اوان کودکی برای کسب درآمد توسط پدرش بکار نوازندگی مشغول شده بود . تنها تعلیمی که دیده بود نتهای ابتدایی موسیقی بود حتی در سن شانزده سالگی بعلت خشونت پدر مجبور به ترک خانواده اش گردید. اما در تالار کنسرت گروه تماشاگران که تا آن زمان چنین استادی ندیده بودند بیاد شایعاتی که از پاگانینی شنیده بودند افتادند زیرا معروف شده بود که پاگانینی در کار خود از شیطان کمک میگیرد . این تصور بخصوص وقتی قوت گرفت که پاگانینی یکی ازقطعات معروف خود رقص شیطان را شروع کرد . یکی از حضار چنان متوحش شده بود که تصور میکرد واقعا شیطان را میبیند و ناگهان فریاد کشید :"آنجا ،پشت سر پاگانینی شیطان ایستاده است و ویولون میزند کافی است تمام کنید!". پاگانینی ناچار آهنگ را قطع و بکنار رفت و مردم بجز پرده جنگل که در پشت صحنه آویخته بود چیزی ندیدند. با این همه مردم وحشت کردند و عده ای بزانو در آمدند و صلیب رسم کردند تا از شر شیطان در امان بمانند .یک زن حامله چنان ترسیده که او را به اطاق دیگر بردند تا بچه اش را مرده بدنیا آورد.عجیب است که پاگانینی در زمان حیات خود هیچگاه چنانکه شایسته هنر او او بود مورد تحسین قرار نگرفت . مردم که هنوز تحت تاثیر اوهام مذهبی بودند بجای آنکه هنر او را مورد قدردانی قرار دهند آنرا به شیطان نسبت میدادند و از او وحشت داشتند.بعلت اینگونه قضاوتهای سطحی پاگانینی مدت زیادی از مردم کناره گرفت .پاگانینی بزرگترین نواازنده ای بود که دنیای موسیقی بخود دیده است او نسبت به تکنیک زمان خود بطور فوق العاده ای پیشی جست البته پاگانینی فقط نوازنده نبودد بلکه آهنگسازی زبر دست نیز بوده که هنوز اجرای قطعات وی برای هنرمندان افتخار محسوب میشود .در هر حال خواه او را شیطان بنامند خواه فرشته فرق نمیکند موسیقی او بسیار انسانی است نغمه های او گاه چنان ظریف و حساس است که کمتر آهنگسازی توانائی برابری با او دارد و گاه چنان شنونده را به هیجان می آورد که گویی نوای ويولون او هنوز بر قلبها فرمانروائی میکند.شبهه شیطانی بودن حتی بعد از مرگ نیز دامنگیر او شد و کلیسای کاتولیک از تدفین این هنرمند عالیقدر در گورستان مسحیان ممانعت کرد جسد پاگانینی مدتها از محلی به محل دیگر انتقال میبافت تا آنکه پس از مدت پنج سال پس از مرگ او اجازه دادند در گورستان پارما در ایتالیا بخاک سپرده شود و باین ترتیبت سرگذشت سرگشته نوازنده ای که فقط یکبار در دنیای هنر ظهور کرد به پایان رسید.

+ نوشته شده توسط نیما |
آپوکالیپتیکا

مقدمه : آپوکالیپتیکا Apocalyptica یک گروه موسیقی فنلاندی متشکل از سه نوازنده کلاسیک ویولن سل است که از سال 2003 یک درامر نیز به جمع آنان پیوسته است. هر چند تخصص اصلی آپوکالیپتیکا اجرای موسیقی متال با ویولن سل است، اما قطعات کلاسیک نیز می نوازند. افراد گروه همگی از دانشجویان آکادمی Sibelius بزرگترین مرکز آموزش موسیقی در فنلاند و یکی از برجسته ترین هنرستان های موسیقی اروپا، واقع در شهر Helsinki پایتخت فنلاند هستند.

اولین آلبوم گروه آپوکالیپتیکا " Plays Metallica by Four Cellos " نام داشت، که منحصرا به اجرای آثار Metallica با ویولن سل پرداخته بود. آلبوم دومشان با عنوان " Inquisition Symphony" شامل قطعاتی از Faith No More، Sepultura و Pantera به همراه سه آهنگ ساخت خود گروه بود. در آلبوم چهارم آپوکالیپتیکا بیش از پیش به سبک راک پرداخت و برخلاف دو آلبوم Inquisition Symphony و Cult از درام و موسیقی الکترونیک نیز استفاده نمود. از آپوکالیپتیکا تا کنون تعداد دو میلیون آلبوم در سراسر جهان به فروش رسیده است و در بسیاری از کشور جهان به اجرای کنسرت پرداخته است.

اعضای فعلی گروه عبارتند از : Eicca Toppinen، Paavo Lötjönen و Perttu Kivilaakso نوازندگان ویولن سل و Mikko Sirén نوازنده درام. دو عضو سابق گروه که Antero Manninen و Max Lilja نام داشتند، هر دو نوازنده ویولن سل بودند، Manninen اکنون نیز در برخی از کنسرت ها با گروه همکاری می کند و Lilja در حال حاضر در یک گروه فنلاندی به نام Hevein مشغول فعالیت است.

آپوکالیپتیکا و تلفیق موسیقی کلاسیک و متال
آپوکالیپتیکا نمادی از موسیقی خارق العاده و منحصر بفرد است که کار خود را با اجرای آثار دیگران آغاز نموده و به تدریج به یکی از خلاق ترین گروه های موسیقی متال جهان تبدیل شده است. گروهی که با پیمودن مسیر بین Shostakovich تا Metallica و غلبه بر تفاوت های مابین این دو سبک موفق به ادغام اجراهای کلاسیک و راک در سالن های بزرگ موسیقی شد. بدون شک می توان آپوکالیپتیکا را یکی از برجسته ترین گروه های موسیقی در حال حاضر برشمرد. " Amplified - A Decade of Reinventing the Cello" در حقیقت نتیجه صعود ده ساله این گروه است که برای همگان حتی خود اعضای گروه غیر قابل باور محسوب می شود.

Eicca Toppinen که نوازنده و آهنگساز اصلی گروه است در مصاحبه ای اظهار داشته :"به نظرم روزنامه نگاران رابطه خوبی با کارهایی که ما اجرا می کنیم ندارند و اصولا آلبوم های ما را چندان جدی نمی گیرند. از آنجائیکه موسیقی ما بسیار پیچیده تر از تفکر عوام است، جای گله و شکایتی در این زمینه باقی نمی ماند. همانطور که می دانید بدعت همواره نوعی آشفتگی و اغتشاش به دنبال دارد، موسیقی ما نیز به عنوان یک کار نو در عرصه بین المللی مطرح شده و به همان نسبت که عده ای هواخواه و مشتاق آن هستند، در مقابل افرادی وجود دارند که از آن متنفرند. طبیعتا کارهای آپوکالیپتیکا ممکن است برای دسته ای از شنوندگان گیج کننده به نظر برسد و انتقادات بسیاری را به دنبال داشته باشد، این کاملا منطقی است، اما در عین حال به هیچ وجه مایل نیستم نقدهای بی پایه و اساس و غیر قابل توجیه برخی از دست اندرکاران عرصه موسیقی افراد گروه را تحت تاثیر خود قرار دهد و ذهن آنان را درگیر نماید. ما همگی از افراد بسیار معمولی جامعه هستیم و قصد داریم همیشه اینگونه باقی بمانیم. هدف ما به نوعی تغییر دادن آگاهی و بینش عمومی نسبت به موسیقی است.

همه می دانیم که نواختن ویولن سل برای یک نوجوان مطلقا کار آسانی نیست، درحالیکه دیگر هم سن و سالانت مشغول بازی فوتبال و تفریحات دیگر هستند، تو ناگزیر زندگی ات را به شرکت در تمارین مداوم اختصاص می دهی. ورود به عرصه موسیقی کلاسیک نیازمند تمرین و مطالعه روزانه است و زمانی که در نوجوانی تصمیم می گیرید به طور جدی نوازندگی را دنبال کنید، مشکلات بسیاری را پیش رو خواهید داشت. برای یک دانش آموز آکادمی Sibelius نواختن کارهای جیمی هنریکس یک امر عادی است. در حقیقت ما از ابتدا تصمیم نداشتیم این سبک از موسیقی را دنبال کنیم و کاملا اتفاقی وارد آن شدیم."

به قسمتی از اجرای آپوکالیپتیکا توجه کنید

ی Apocalyptica Plays Metallica by Four Cellos"" – آپوکالیپتیکا با چهار ویولن سل متالیکا می نوازد – داستانی کاملا غیر متعارف بود. چهار تن از دانش آموزان ناشناس آکادمی Sibelius در یک کلوپ Heavy Metal به نام Teatro در شهر Helsinki به اجرای کارهای متالیکا پرداختند، برای این چهار نفر به پایان رساندن تحصیلاتشان مهم تر از ورود به عرصه موسیقی حرفه ای و شهرت بود و مانند میلیون ها جوان دیگر تنها در اوقات فراغتشان موسیقی متال گوش می دادند.

به منظور ادامه فعالیتشان و به دلیل مشکلات مالی در اجاره استودیو، نوازندگان آپوکالیپتیکا مجبور بودند صبح های خیلی زود یا ساعات پایانی شب به تمرین در استودیوبپردازند. تلاش های این گروه با انتشار اولین آلبومشان به ثمر نشست و میلیون ها نسخه از آن در سراسر جهان به فروش رسید. چنین موقعیتی برای یک گروه تازه کار که اصرار چندانی به حرفه ای شدن و کسب محبوبیت نداشتند، شرایطی استثنایی تلقی می شود.

در سال 1998 آلبوم " Inquisition Symphony " از این گروه منتشر شد که شامل اجرای آثاری از Sepultura،Faith No More, و Pantera به علاوه سه آهنگ ساخت خود آپوکالیپتیکا بود. در حقیقت از آن زمان بود که آپوکالیپتیکا به عنوان یک گروه متال- کلاسیک خود را به ثبت رسانده و شناخته شد.

سومین آلبوم آنها آغاز کار نوارنده جدید گروه Perttu Kivilaakso بود که جایگرین Antero Manninen شد، این نوازنده ماهر جوان جزو طرفداران موسیقی متال بود که با ورودش ویژگی های جدیدی را به آپوکالیپتیکا افزود. او خود در این باره اظهار داشته :"من یک نوارنده ویولن سل ارکستر فیلارمونیک Helsinki هستم که علاقه بسیاری به تجربیات جدید در سبک های مختلف موسیقی دارم. بزرگترین تجربه حرفه ای من هم نوازی با پاواروتی در کنسرتی که در Helsinki برگزار نمود، بوده است. "

آپوکالیپتیکا با برگزاری بیش از 500 کنسرت در 60 کشور جهان از جمله : مکزیک، روسیه، ژاپن و آمریکا پلکان ترقی را به سرعت پیمود و به یکی از مشهورترین گروههای موسیقی کشورش فنلاند بدل شد. در آلبوم سال 2005 با عنوان " Apocalyptica " موسیقی این گروه از هر لحاظ توسعه یافت و یک درامر به نوازنده های گروه افزوده شد.

سخن آخر اینکه هر چند ممکن است موسیقی آپوکالیپتیکا برای دسته ای از شنوندگان گیج کننده باشد و برای برخی دیگر فوق العاده و ممتاز، در هر دو حالت نمی توان منکر ناب بودن موسیقی این گروه شد.

+ نوشته شده توسط نیما |

کلاسیک
اصطلاح کلاسیک معانی گوناگونی دارد ، و به همین سبب می تواند شبهه انگیز باشد
این اصطلاح گاه به دوران باستانی یونان و روم اشاره دارد ، یا ممکن است برای هر اثری که از جذابیت پایدار و همیشگی برخوردار است به کار رود
بسیاری از مردم اصطلاح موسیقی کلاسیک را برای هرگونه موسیقی که راک ، جاز ، عامیانه یا فولکلوریک ، و یا پاپ نباشد به کار می برند

تاریخ نویسان موسیقی اصطلاح کلاسیک را از حوضه ای در تاریخ هنر که معنای ویژه تری دارد وام گرفته اند : نقاشی ، پیکره سازی و معماری پایان سده هجدهم و اوایل سده نوزدهم اغلب تاثیر پذیرفته از سر مشق های یونانی و رومی بوده اند . اما موسیقی این دوران چندانارتباطی با موسیقی عصر باستان ندارد

این سبک از حدود سال های 1750 تا 1820 شکوفا بود
و پس از آن دوران رومانتیک و ...

بزرگترین آهنگسازان دوره کلاسیک میتوان از یوزف هایدن ، ولفگانگ آمادئوس موتسارت و لود ویگ وان بتهوون نام برد و از آهنگسازانی که برای گیتار در دوره ذکر شده بوده اند و قدمی بزرگ و موثر در راه اعتلای این ساز برداشته اند میتوان از
Dionisio Aguado Ygacia دیونیزو آگوادو Francisco Tarrega تارگا
نام برد Fernando Macari Sor و فرناندو سور

تالیف : مسیح عطاریان
ماخذ : تاریخ موسیقی از حسنی سعدی - مجله موزیک ایران - داستان مصور موسیقی مغرب زمین
 
فلامیکو
اصل و نسب این سبک به آندلس منطقه ای در جنوب اسپانیا می رسد به درستی معلوم نیست که چه کس یا کسانی برای اولین بار این موسیقی را اجرا نمودنده اند ، ولی فلامنکو شناسان معتقدند کولی های مهاجر عبری و مسلمانان که در جنوب اسپانیا زندگی می کردند با اسپانیا ادغام شده ( رقص ها ، آوازها و نوا هایشان ) در هم آمیخته و موسیقی فلامینکوئی را که امروز ما میشناسیم به وجود آمده است
البته آهنگسازان بزرگی چون زریاب را نباید فراموش کرد زریاب نام یکی از موسیقیدانان بزرگ ایران است که در زمان حکومت عباسیان ظهور کرد وی همدوره ابراهیم موصلی و فرزندش اسحق از بزرگترین موسیقیدانان دربار عباسیان بود ، زریاب تا آخر عمر در کوردبا از شهرهای اسپنیا می زیست ودر آنجا یک مدرسه موسیقی بنا نهاد و تاثیر بسزائی در موسیقی آندلس داشت
کلمه فلامنکو در لغت به معنای آتش است . آتش که از درون انسان شعله می گیرد و دلهای دیگران را نیز آتش میزند
فلامنکو دارای سه عنصر اصلی رقص ، آواز و گیتار می باشد . در محور اصلی آواز قرار دارد و بعد رقص به همراهی گیتار . در گذشته گیتار بیشتر نقش همراهی کننده را Roman Montaya & Nino Ricardo داشته ولی بعد ها توسط استادان با ارزشی چون
و تنی چند به صورت تکنوازی با پنج انگشت دست راست به مرحله بالاتری از نظر هنری در این سبک راه یافت
انواع سبک ها و ریتم های گوناگون در فلامینکو بقدری متنوع است که درک آنها را برای نو آشنایان بسیار مشکل میسازد و راهی نیست جز شنیدن بسیار و ایجاد یک ارتباط روحی و حسی بین ریتمها و صداها

منظور از فلامنکو یا همان رقص تند کولیهای اسپانیا را از زبان یکی از بزرگان این سبک یعنی پاکو دلو چیا میآوریم .
پاکو دلو چیا میگوید نوائی که در اطراف شماست توسط افرادی که میبینید ساخته شده است ، شما آهنگ میسازید به همراهه مردم ، شما یاد میگیرید آنرا از خانواده ، دوستان ودر نوشیدنیهای جشنها ، سپس کار میکنید روی تکنیک نوازندگی ، گیتاریست نیازی به مطالعه کردن ندارد در صورتیکه آن همراهه هر آهنگی هست . یک گیتاریست ماهر مدتی از وقتش را با کار کردن همراهه نوازندگان کم تجربه و البته پر استعراد صرف میکند . شما باید زندگی یک کولی که سراسر آشوب است را درک کنید و این یک علتی است که موسیقی فلامنکو که راهی بدون نظم و آشوب است بطوریکه شما آنرا میدانید . ما سعی نمیکنیم تا چیزهائی را بهمراهه تفکراتمان سازماندهی کنیم ، ما به مدرسه نرفتیم تا اونو پیدا کنیم ، ما فقط زندگی میکنیم ... آهنگ در هر جای زندگی ما هست
در مورد فلامنکو بعضی این گفتار را سند قرار داده و اشاره میکنند به مردم فلمنگی که در قرن 16 به اسپانیا رسیده بودند و البته اسپانیائی نبودند . عقیده دیگری میگوید که این گفتاراز کلمه عربی فلاه منگو به معنی پرواز خوش آیند میآید
آنچه مسلم است اینست که فلامنکو ترکیبی از فرهنگهای مختلف کولی ، مسلمان و یهودی است که در یک زمان در آندلوس ادر جنوب اسپانیا ساکن بودند و تاثیر آنها را را براحتی در خوانندگی و ریتم گیتار دید . اما این یک نوع هنر مرکب هم هست که ترکیب شده از گیتار زدن ، خواندن ، رقصیدن و جلوه لایه های پر قدرت ریتم و هیجان ، که
پاکو دلو چیا قادر بود این اختلافات جزئی را در سن خیلی کم بفهمد

در فلامنکو یک گیتاریست در درجه نخست نباید مانع انجام کار خواننده شود . دلوچیا توضیح میدهد : اینجا یک دیالوگ در حال انجام است ، خواننده کلمات را میخواند . در فلامنکو هیچ آوازی به خودی خود نیست ، فقط غزلیات کوتاه ، بنابراین گیتاریست صدای خواننده را دنبل میکند . یک قسمت از رسم در فلامنکو اینست که نه خیلی سخت و نه خیلی زیاد ساز نزند بلکه شما باید خواننده را پشتیبانی و او را کمک نمائید

تالیف : مسیح عطاریان
ماخذ : تاریخ موسیقی از حسنی سعدی - مجله موزیک ایران - داستان مصور موسیقی مغرب زمین و ترجمه ای از
Fernando Gonzales
جاز
این موسیقی آفریده نوازندگانی ، اغلب از سیاهان آمریکا بود که در خیابان ها ، بارها ، محله های پست و سالن های رقص نیواورلئان و دیگر شهر های جنوبی ایالت متحده به اجرا می پرداختند
جاز را میتوان به طور عام به عنوان گونه ای از موسیقی که ریشه در بداهه نوازی دارد و ریتم سنکوپ دار ، ضرب یکنواخت و رنگ آمیزی و تکنیک های خاص اجرائی از
ویژه گیهای آن است توصیف کرد

جاز اولیه ،عناصر فرهنگ های موسیقیائی متعددی همچون فرهنگ های آفریقای باختری ، آمریکا و اروپا را در هم آمیخت . خاستگاه برده های آمریکائی که اغلب از آفریقای باختری که امروزه شامل غنا ، نیجریه و چند کشور دیگر است بود

تکیه بر بداهه نوازی ، استفاده از طبل ، صدا های کوبشی و ریتم های پیچیده ، شماری از عناصر موسیقی باختری هستند که بر جاز تاثیر داشته اند

از آهنگسازان برجسته این سبک میتوان از لوئی آرمسترانگ ، دوک الینگتون ، بنی گودمن چارلی پارکر و جان کالترین نام برد

تالیف : مسیح عطاریان
ماخذ : تاریخ موسیقی از حسنی سعدی - مجله موزیک ایران - داستان مصور موسیقی مغرب زمین
 
بلوز
بلوز در شمار منابع جاز است . بلوز از موسیقی عامیانه سیاهان آمریکا ، مانند آوازهای کشت و کار ، آوازهای مذهبی و ترانه های بردگان مناطق گوناگون سرچشمه گرفت
زمان پیدایش بلوز معلوم نیست اما در حدود دهه 1890 این ترانه ها در کشتزارهای جنوب ایالت متحده خوانده میشده است
اولیه که بطور معمول با همراهی گیتار اجرا می شد Country Blues بلوز محلی
فرم یا سبک خاصی نداشت . فرم شاعرانه و موسیقیائی بلوز در حدود سال 1910 شکوفا شد . در دهه 1920 تب بلوز در میان سیاهان آمریکا بالا گرفت ، در همین دهه بود که بلوز به فرم موسیقیائی پر کاربردی بدل شد که علاوه بر آوازخوانان ، این سبک توسط نوازندگان جاز نیز به کار می رفت
تاثیر بلوز در سبک های مردم پسند مانند ریتم و بلوز ، راک اند رول و سول آشکارا دیده میشود . بلوزهای آوازی بیانی بسیار شخصی دارند . این آوازها اغلب به مضامینی همچون درد ، خیانت ، بی وفائی و عشق یک جانبه می پردازند . در این سبک از نت های افتاده ، سایه پردازی ریز پرده ای ، تاخیرها و عجله های ریتمیک و خزش های آوازی بهره میگیرند
ملودی های آنان شامل نت های بلو یا محزون متعددی است که با اندکی بم کردن نت های سوم ، پنجم و هفتم گام ماژور پدید می آید
W.C.Handy از برجستگان این سبک میتوان به ویلیام کریستوفر هندی
بسی اسمیت و از معاصرین به اریک کلپتون و بی بی کینگ اشاره کرد


تالیف : مسیح عطاریان
ماخذ : تاریخ موسیقی از حسنی سعدی - مجله موزیک ایران - داستان مصور موسیقی مغرب زمین
 
+ نوشته شده توسط نیما |
الفبای موسیقی نت نام دارد. نُت یا نوت، در موسیقی به دو معنی بکار می‌رود: یکی به معنی واحد صدائی با فرکانس ثابت که نامی بر آن گذاشته شده که در متون کهن فارسی به آن نغمه می‌گویند[۱] و دیگری به معنی نمایش یا نشانه نوشتاری هر یک از این صداها.

در معنی اول نت‌ها هفت نام برای نوشتن اصوات موسیقایی هستند. در ایران به پیروی از فرانسه و ایتالیا نت‌ها به این صورت نام گذاری می‌شوند: دو - ر - می - فا - سل - لا - سی(do, re, mi, fa, sol, la, si). روش های نام‌گذاری دیگر نیز وجود دارد که نت ها را با اصطلاحات "A, B, C, D, E, F, G" عنوان می کنند. در این روش A همان نت «لا» (la) است.

در معنی دوم، برای مکتوب کردن اصوات موسیقی، این صداها را طبق قواعد خاصی بین یا روی پنچ خط افقی می‌نویسند که به نام خطوط حامل شناخته می‌شوند. خطوط حامل از پایین به بالا شمرده می‌شوند، به این معنی که نتی که روی خط پایین‌تر نوشته شود، صدایی بم‌تر از نتی دارد که بر روی خط بالاتر نوشته شده است. به این ترتیب نام نت از روی جائی‌که روی خط‌های حامل قراردارد مشخص می‌شود. دیگر مشخصات نت مانند طول آن (مدت زمان امتداد یافتن آن صدا) و غیره را نیز با شکل‌های قراردادی که برای نت طرح شده نمایش می‌دهند. نت‌های متوالی را از چپ به راست می‌نویسند. دانشی که به قواعد نوشتن نت‌های موسیقی و مقولات مرتبط با آن می‌پردازد، تئوری موسیقی نام دارد.

در شکل روبه‌رو توالی نت‌ ها نشان داده شده است. این نت های مختلف که به شکل دایره‌های کوچکی (بعد کلید سل ) رسم شده اند. به این دلیل که نت ها در اینجا به شکل دایره‌های کوچک هستند، پس طبق قرار داد هر کدام از آنها دارای زمانی معدل ۴ ضرب است. در اصطلاح موسیقی ،هر نتی که به شکل دایره‌ای کوچک باشد گرد نام دارد. نت ها در این تصویر به ‌ترتیب از چپ به راست روی پنج خط حامل نوشته شده اند که به همین صورت نیز ( از چپ به راست ) خوانده می شوند.

 


توضیحات بیشتر
+ نوشته شده توسط نیما |

موسیقی و ورزش

همه ما به خوبی این مسئله رو درک کردیم که موسیقی می تونه در روحیه و روان ما تاثیر مثبت یا منفی بگذاره

گوش دادن به موسیقی باعث می شه افکار ما به سمتی که موسیقی هدایت می کنه بره و برخی موسیقی ها که باعث می شه انجام کارهای فیزیکی راحتتر و با انرژی تر انجام بشه (مثل رقص)

پس می شه نتیجه گرفت که در ورزش هم نقش بسیار بالایی داره

من در این قسمت برای شما عزیزان نتیجه تحقیق یک  نویسنده رو در عرض شش سال براتون گذاشتم

می تونید ببینید که چطور گوش دادن به موسیقی می تونه در ورزش کردن مفید باشه

برای مطالعه جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید 


 تاثیر موسیقی بر کلسترول خون

نتیجه تحقیق برخی از پزشکان - حتما بخونید

برای جزئیات بیشتر  کلیک کنید


تاثیر موسیقی بر هرمون های ترشحی

نتیجه تحقیقات پزشکان آلمانی

کلیک کنید


تاثیر موسیقی بر ذهن و نقش آن در یادگیری کودکان

 

آزمایشاتی در راستای تاثیر موسیقی بر یادگیری

کلیک کنید


تاثیر موسیقی بر درد و اضطراب

 

 

 

 

 

 

 

 

کلیک کنید


+ نوشته شده توسط نیما |

نابقه موسیقی و زندگینامه او...

همواره تقوی را به كودكان خود توصیه كنید تنها تقوی عامل خوشبختی است نه پول. (بتهون)

لودویگ وان بتهوون (متولد ۱۶ دسامبر ۱۷۷۰فوت ۲۶ مارس ۱۸۲۷) یکی از موسیقیدانان برجسته آلمانی بود که بیشتر زندگی خود را در وین سپری کرد. وی یکی از بزرگ‌ترین و تأثیر گذارترین شخصیتهای موسیقی در دوران کلاسیک و آغاز دوره رومانتیک بود. بتهوون به عنوان بزرگ‌ترین موسیقیدان تاریخ همیشه مورد ستایش قرار گرفته. آوازه او موسیقیدانان، آهنگسازان، و شنوندگانش را در تمام دوران تحت تأثیر عمیق قرار داده. در میان آثار شناخته شده وی می‌توان از سنفونی نهم، سنفونی پنجم، سنفونی سوم، سونات پیانو پاتتیک، مهتاب و هامرکلاویر، اپرای فیدلیو و میسا سولمنیس نام برد.


بتهوون در شهر بن آلمان متولد شد. پدرش یوهان وان بتهوون اهل هلند (فلاندر آن زمان) بود و مادرش ماگدالِنا کِوِریچ وان بتهوون تبار اسلاو داشت.

اولین معلم موسیقی بتهوون پدرش بود. پدرش یوهان یکی از موسیقیدانان دربار بن بود. او مردی الکلی بود که سعی می‌کرد بتهوون را به‌زور کتک، به عنوان کودکی اعجوبه همانند موتزارت به نمایش بگذارد. هر چند استعداد بتهوون بزودی بر همه آشکار شد. بعد از آن بتهوون تحت آموزش کریستین گوت‌لوب نیفه قرار گرفت. همچنین بتهوون تحت حمایت مالی شاهزاده اِلِکتور (همان درباری که پدرش در آن کار می‌کرد) قرار گرفت. بتهوون در سن ۱۷ سالگی مادر خود را از دست داد و با درآمد اندکی که از دربار می‌گرفت مسئولیت دو برادر کوچک‌ترش را بر عهده داشت.

بتهوون در سال ۱۷۹۲ به وین نقل مکان کرد و تحت آموزش ژوزف هایدن قرار گرفت. ولی هایدن پیر در آن زمان در اوج شهرت بود و به قدری گرفتار، که زمان بسیار کمی را می‌توانست صرف بتهوون بکند. به همین دلیل بتهوون را به دوستش یوهان آلبرشت‌برگر معرفی کرد. از سال ۱۷۹۴ بتهوون به صورت جدی و با علاقه شدید نوازندگی پیانو و آهنگسازی را شروع کرد و به سرعت به عنوان نوازنده چیره‌دست پیانو و نیز کم‌کم به عنوان آهنگسازی توانا، سرشناس شد.

بتهوون بالاخره شیوه زندگی خود را انتخاب کرد و تا پایان عمر به همین شیوه ادامه داد: به جای کار برای کلیسا یا دربار (کاری که اکثر موسیقیدانان پیش از او می‌کردند) به کار آزاد پرداخت و خرج زندگی خود را از برگذاری اجراهای عمومی و فروش آثارش و نیز دستمزدی که عده‌ای از اشراف که به توانایی او پی برده بودند و به او می‌دادند، تأمین می‌کرد.

زندگی او به عنوان موسیقیدان به سه دوره «آغازی»، «میانی» و «پایانی» تقسیم می‌شود:

دوره آغازی

در دوره آغازی (که تقریباً از سال ۱۸۰۲ آغاز می‌شود) کارهای بتهوون تحت تأثیر هایدن و موتزارت بود، در حالی که در همان زمان مسیرهای جدیدتر و به تدریج دید وسیع‌تری در کارهایش را کشف می‌کرد. بعضی از آثار مهم وی در دوران آغازی: سنفونی‌های شماره ۱ و ۲، شش کوارتت زهی، دو کنسرتو پیانو، دوازده سونات پیانو (شامل سوناتهای مشهور پاتِتیک و مهتاب).

دوره میانی

دوران میانی کمی بعد از بحران روحی بتهوون به علت کری آغاز شد. آثار بسیار برجسته‌ای که درون مایه اکثر آنها شجاعت، نبرد و ستیز است در این دوران شکل گرفتند. این آثار بزرگ‌ترین و مشهورترین آثار موسیقی کلاسیک را شامل می‌شود. آثار دوره میانی: شش سنفونی (شماره‌های ۳ تا ۸)، سه کنسرتو پیانو (شماره‌های ۳ تا ۵) و تنها کنسرتوی ویولن، پنج کوارتت زهی (شماره‌های ۷ تا ۱۱)، هفت سونات پیانو (شماره‌های ۱۳ تا ۱۹) شامل سوناتهای والدشتاین و آپاسیوناتا، و تنها اپرای بتهوون «فیدلیو».

 دوره پایانی

دوره پایانی فعالیتهای بتهوون در سال ۱۸۱۶ آغاز شد. آثار دوران پایانی بسیار قابل ستایشند و آنها را می‌توان عمیقاً متفکرانه و بسیار بیانگر سیمای شخصی بتهوون توصیف کرد. همچنین بیشترین ساختار شکنی‌های بتهوون را در آثار این دوره می‌توان یافت (به طور مثال، کوارتت زهی شماره ۱۴ در دو دیِز مینور دارای ۷ موومان است، همچنین بتهوون در آخرین موومان سنفونی شماره ۹ خود از گروه کُر استفاده کرده). آثار برجسته این دوره: سونات پیانوی شماره ۲۹ هامرکلاویر، میسا سولمنیس، سنفونی شماره ۹، آخرین کواتت‌های زهی (۱۲ - ۱۶) و آخرین سونات‌های پیانو (۲۰ - ۳۲). بتهوون در این زمان شنوایی خود را به طور کامل از دست داده بود.

با توجه به عمق و وسعت مکاشفات هنری بتهوون، همچنین موفقیت وی در قابل درک بودن برای دامنه وسیعی از شنوندگان، هانس کلر موسیقیدان و نویسنده انگلیسی اتریشی‌تبار، بتهوون را اینچنین توصیف می‌کند: «برترین ذهن در کل بشریت».

 شخصیت

بتهوون بیشتر اوقات با خویشاوندان و بقیه مردم نزاع و به تلخی برخورد می‌کرد. شخصیت بسیار مرموزی داشت و برای اطرافیانش به مانند یک راز باقی ماند. لباسهایش کثیف و به هم ریخته بود. در آپارتمانهای بسیار به هم ریخته زندگی می‌کرد. بسیار تغییر مکان می‌داد. طی ۳۵ سال زندگی در وین حدود چهل بار مکان زندگی‌اش را تغییر داد. در معامله با ناشرانش همیشه بی‌دقت بود و اکثر اوقات مشکل مالی داشت.

بتهوون پس از مرگ برادرش گاسپار بر سر حضانت برادر زاده‌اش کارل با بیوه گاسپار مدت ۵ سال نزاع قانونی تلخی داشت. سرانجام بتهوون در این نزاع پیروز شد. ولی این پیروزی برای کارل فاجعه بود؛ زندگی با یک کر، مرد بی زن و غیر عادی در بهترین شکلش هم وحشتناک بود. سرانجام کارل اقدام به خودکشی کرد (البته خودکشی کارل منجر به مرگ نشد) و بتهوون که سلامتی‌اش حالا کمتر شده بود زیر بار آن خرد شد.

بتهوون هیچگاه در خدمت اشراف وین نبود. بر این اعتقاد داشت که هنرمندان به اندازه اشراف قابل احترام‌اند. در یکی از روزهای ملاقات گوته با بتهوون در سال ۱۸۱۲ چنین نقل می‌کنند: «روزی گوته و بتهوون در کوچه‌های وین در حال قدم زدن بودند. جمعی از اشراف زادگان وینی از مقابل آنها در حال عبور از همان کوچه بودند. گوته به بتهوون اشاره می‌کند که بهتر است کناری بروند و به اشراف زادگان اجازه عبور دهند. بتهوون با عصبانیت می‌گوید که «ارزش هنرمند بیشتر از اشراف است. آنها باید کنار روند و به ما احترام بگذارند.» گوته بتهوون را رها می‌کند و در گوشه‌ای منتظر می‌ماند تا اشراف زادگان عبور کنند. کلاهش را نیز به نشانه احترام بر می‌دارد وگردنش را خم می‌کند. بتهوون با همان آهنگ به راهش ادامه می‌دهد. اشراف زادگان با دیدن بتهوون کنار می‌روند و راه را برای عبور وی باز می‌کنند و به وی ادای احترام می‌کنند. بتهوون هم از میان آنها عبور می‌کند و فقط کلاهش را به نشانه احترام کمی با دست بالا می‌برد. در انتهای دیگر کوچه منتظر گوته می‌شود تا پس از عبور اشراف زاده‌ها به وی بپیوندد

وِجهه او به قدری عظیم بود که وقتی در سال ۱۸۰۹ تهدید کرد که پستی را خارج از اتریش خواهد پذیرفت، سه نفر از نجبا ترتیبات خاصی برای نگهداشتن وی در وین به عمل آوردند. شاهزاده کینسکی، شاهزاده لوبکوویتز، آرشیدوک رودلف برادر امپراتور و شاگرد بتهوون داوطلب پرداخت حقوق سالانه به او شدند. تنها شرط آنها برای این قرار بی‌سابقه در تاریخ موسیقی این بود که بتهوون به زندگی در پایتخت اتریش ادامه دهد.

موسیقی

بسیاری معتقدند موسیقی بتهوون بازتاب زندگی شخصی اوست که در اکثر اوقات تجسمی از نبرد و نزاع همراه با پیروزی است. مصداق این توصیف را می‌توان در اکثر شاهکارهای بتهوون که بعد از یک دشواری سخت در زندگی‌اش پدید آمدند یافت. بتهوون در سال ۱۸۰۲ در هایلیگنشتاد (روستایی خارج از وین) وصیت نامه‌ای خطاب به دو برادرش نوشته که به وصیتنامه هایلیگنشتاد معروف است. پس از واقعه هایلیگنشتاد و غلبه بر یأسش از ۱۸۰۳ تا ۱۸۰۴ سمفونی عظیم شماره ۳ خود به نام اروئیکا را که نقطه تحول در تاریخ موسیقی است تصنیف کرد. طی مبارزه چند ساله‌اش برای قیمومیت کارل، بتهوون کمتر آهنگ ساخت و وینی‌ها شروع به زمزمه کردند که کار او تمام است. بتهوون شایعات را شنید و گفت: «کمی صبر کنید، بزودی چیزی متفاوت خواهید فهمید» و اینطور شد. بعد از ۱۸۱۸ مسائل داخلی بتهوون مانع از انفجار خلاقیت او نشد و بعضی از بزرگ‌ترین آثارش: میسا سولمنیس، سنفونی شماره ۹، آخرین سوناتهای پیانو و آخرین کوارتتهای زهی را به وجود آورد. او از سال ۱۸۰۰ به ناشنوایی تدریجی خود پی برد. برای یک آهنگساز و نوازنده هیج اتفاقی نمی‌تواند ناگوارتر از ناشنوایی باشد، اما حتی آن هم نتوانست مانع جدی‌ای برای بتهوون باشد. آخرین کارهای او شگفتی خاصی دارند، و بسیاری آن‌ها را مملو از معانی مرموز و ناشناخته می‌دانند.بتهوون را بزرگترین هنرمند تاریخ موسیقی و پیانو میدانند.

 مرگ

بتهوون از سلامت کمی برخوردار بود، مخصوصاً بعد از سن ۲۰ سالگی، زمانی که درد شکم شروع به آزار دادنش کرد. اما علاوه بر این مشکلات جسمی، او درگیر چندین مشکل روحی نیز بود، که ناکامی در یک سری روابطه عشقی از جمله آن‌ها بود. در سال ۱۸۲۶ سلامت وی به شدت وخیم شده بود، تا اینکه یک سال بعد در ۲۶ مارس ۱۸۲۷ از دنیا رفت. در آن زمان تصور می‌شد مرگش به دلیل مرض کبد بوده‌است، اما تحقیقات اخیر بر اساس دسته‌ای از موهای بتهوون که پس از مرگش باقی مانده، نشان می‌دهد که مسمومیت سرب باعث بیماری و مرگ نابهنگام وی بوده (مقدار سرب خون بتهوون ۱۰۰ برابر بیشتر از مقدار سرب در خون یک فرد سالم بود). احتمالاً منبع این سرب از ماهیهای رودخانه آلوده دانوب و ترکیبی از سرب که برای شیرین کردن شراب استفاده می‌شود بوده. بعید است ناشنوایی بتهوون به خاطر مسمومیت از سرب بوده باشد، برخی از تحقیقات نشان می‌دهد که اختلال در پادتن سیستم دفاعی بدن و دچار شدن به بیماری لوپوس منتشر، عامل آن بوده‌است.

 

وصیت نامه بتهون

برای برادرانم کارل و...
بتهوون:
شما که در ذهن و زبانتان من یک لجباز و شرور و مردم گریزمرا درست نمی شناسید. شما نمی دانید که قلب من
از کودکی سرشارز احساسات لطیف و نیتهای پاک بوده و همیشه آرزویم این بوده است که کارهای بزرگ انجام دهم
اما حالا وقتی به خودم فکر میکنم می بینم که شش سال است به یک موجود بی پناه و مایوس تبدیل شده ام که بدست پزشکان احمق روز به روز حالش وخیم تر شده و هرسال به امید بهبود از این جماعت فریب خورده است. ولی بالاخره
مجبور شدم مجبورم که این درد بی درمان را مثل یک حقیقت تلخ باور کنم. دردی که درمانش یا بسیار بعید است و یا اساسا
هیچ درمانی ندارد. مثل من از آغاز زندگی سر زنده و پر حرارت بودم و حضور در میان جمع را دوست داشتم چه زود مجبور به گوشه نشینی شدم و روزگارم را به ناچار در تنهایی گذراندم و هر بار که خواستم همه چیز را
فراموش کنم این درد مزمن مانع شد نه / نمی توانستم مدام از این و آن خواهش کنم که بلندتر صحبت کنند یا حتی فریادکشند تا من هم بشنوم. آخر چطور می توانستم این نقص را درست در همان حسی بپذیرم که باید در وجود من
قوی تر و کامل تر از هر کس دیگری باشد؟ حسی که روزگاری من آن را در نهایت کمال تجربه کرده بودم. کمالی که مطمئنم کمتر کسی در حرفه من نظیر آن را تجربه کرده است ویا اگر تجربهکرده باشد به مانند من از آن لذت برده باشد.
نه من نمی توانم / این درد برای من یک درد مضاعف است که فقط مایه سوء تفاهم بلکه امکان هر سرگرمی و
تفریحی با دوستانم را هم از من سلب می کند .تماسهایم رامحدود میکند و جلوی تبادل افکارم با آنها می گیرد. حضور من در اجتماع دقیقا محدود می شود به همان نیازهای اجتناب ناپذیری که هر انسانی برای حضور در جمع دارد. من محکومم/
محکومم به اینکه مثل یک تبعیدی زندگی کنم. وقتی به مردم نزدیک میشوم انگار هراسی تمام وجودم را در بر می گیرد.
هراس از اینکه شاید با این وضعیت مایه دردسر باشم. اگر چه به توصیه دوست خوبم ( دکتر اسمیت ) با زندگی در این منطقه اوضاع بد جسمی وروحیم را تا حدودی سامان داده ام اما گهگاه به خاطر تمایلی که به حضور در جمع دارم ناچارم برخلاف دستورات او رفتار کنم وچه تحقیرآمیز است وقتی که کسی در کنار من صدای فلوتی را که در دوردستها نواخته میشود به راحتی میشنود و من هیچ نمی شنوم و یا کسی در کنا ر من صدای آواز چوپانی را می شنود که در دوردستها می خواند و گوش من هیچ صدایی را نمی شنود.


اینها همان اتفاقاتی است که مرا به دلسردی کشانده و اگر هنر نبود واگر دست باز دارنده هنر نبود شاید زندگیم را هم به دست خود پایان می دادم. اما مردن محال است/ تا وقتی که هنر از من تقاضای تولد داردو من توان به دنیا آوردنش را دارم فکر مردن هم برایم عذاب آور است و من تنها به همین دلیل است که این زندگی فلاکت بار را این زندگی واقعا فلاکت بار را تحمل می کنم.آدمی که به یک تغییر ناگهانی از بهترین وضعیت به بدترین وضعیت دچار میشود ناچار است صبور باشد و من صبوری کردم.و ای کاش عزم من برای صبوری راسخ باشد. شایداوضاع بهتر شود و شاید هم نه / اما من آماده ام اگرچه آسان نیست واگر هم برای هر کسی آسان باشد برای یک هنرمند به هیچ وجه آسان نیست.
اگر شما به چشم حقیقت در من نظری کنید معنای عشق را در می یابید و خواهید دانست که من همیشه آرزو کردم خوب زندگی کنم. روزی که شما این نامه را می خوانید در می یابد که مرا درست نشناختید و خواهید دانست که چگونه این مرد بد اقبال هرچه در توان داشت به کار گرفت تا در میان مردم و در میان هنرمندان پذیرفته شود
.
شما برادران من کارل و .../ پس از دکتر اسمیت ( البته اگر تا آن موقع زنده بود ) که بیماریم را مفصلا شرح دهد ومطالب و مدارک لازم را به تاریخچه بیماریم اضافه کند تا شاید جهان پس از مرگم با من آشتی کند. من شما را وارث همه داراییم می دانم ( البته اگر بشود اسمش را گذاشت دارایی ) آن را به عدالت بین خود تقسیم کنید و بدانید هر بدی که شما در حق من کردید مدتهاست که از یاد برده و بخشیده ام
.
برادرم کارل/ از تو بخاطر صمیمیتی که از دیرباز به من ابراز داشته ای واقعا سپاسگزارم و آرزو می کنم که زندگی شما دو نفر بهتر و آزادانه تر از م باشد. بچه هایتان را شرافتمند و پاکدامن تربیت کنید که آنچه شادی آفرین و سعادت بخش است همین است ( نه ثروت و مکنت ) و من این را تجربه کرده ام. پاکدامنی همان موهبتی است که در این سیه روزی از من حمایت کرد و اگر من در این سیه روزی خود کشی نکرده ام تنها به دو دلیل است: هنر و پاکدامنی.
من از همه دوستانم و به ویژه پرنس لیشنوفسکی و دکتر اسمیت سپاسگزارم و دوست دارم که سازهای لیشنوفسکی را یکی از شما دو نفر نگه دارد و البته مراقب باشید که این موضوع باعث مرافعه و اختلاف بین شما نشود
.
هر وقت که صلاح دیدید می توانید آنها را بفروشید و چقدر برای من خوشایند و دوست داشتنی است که پس از مرگم بتوانم برای شما سودمند باشم. من با میل و رغبت تمام به سمت مرگ می روم اما اگر مرگ زودتر از آنی به سراغم بیاید که تمام ظرفیتهای هنری ام اشباع شده باشد چقدر زود آمده و آنگاه من علیرغم این وضعیت فلاکت بار آرزو خواهم کرد که ای کاش دیر تر بمیرم. ولی آیا حقیقتا مرگ مرا از این اوضاع مشقت بار نجات نمی دهد؟ آری پس ای مرگ / هر زمان که اراده کردی بیا که من شجاعانه آماده دیدار توام
.
من با شما وداع می کنم و از شما می خواهم که پس از مرگم مرا از یاد نبرید که من در تمام زندگی به فکر شاد کردن شما بودم.

 

+ نوشته شده توسط نیما |

Pink Panther

پلنگ صورتی

جادوی هنری مانچینی

هنری مانچینی (Henry Mancini) آهنگساز، رهبر ارکستر و تنظیم‌کننده بزرگ آمریکایی - ایتالیایی تبار، در 16 آوریل سال 1924در اهایو چشم به جهان گشود. پدرش به او نواختن ساز فلوت را آموزش داد، به طوری که او در 9 سالگی ساز فلوت را به زیبایی می‌نواخت و در سن 12 سالگی با پیانو آشنا شد. او خیلی زود به تنظیم و آهنگسازی علاقمند شد. پدرش پس از آموزش مراحل اولیه موسیقی او را نزد، «ماکس آدکینز»، ستاره Jazz فرستاد. آدکینز نسبت به استعداد «هنری» دید دیگری داشت و او را به «بنی گودمن» جازیست مشهور آن زمان معرفی کرد و هنری از همان سن کم به عنوان پیانیست و تنظیم‌کننده در گروه گودمن مشغول به فعالیت شد.

پس از اتمام دبیرستان و پایان دوره موسیقی به نیویورک رفت و به عنوان پیانیست و سرپرست گروه «وینسنت لوپز» مشغول فعالیت شد.

مانچینی جنگ را نیز تجربه کرد چرا که در طول جنگ جهانی دوم در ارتش خدمت می‌کرد. او پس از اتمام جنگ با «جینی کنر» خواننده Jazz گروه میلر ازدواج کرد و بعد از آن به شهر هنرمندان، لس‌آنجلس سفر نمود.

او فعالیت‌هایش را در رادیو و تلویزیون ادامه داد.

پس از درخشش مانچینی در موسیقی فیلم «آبوت و کاستلو» در سال 1952، او به عنوان آهنگساز فیلم شهرت یافت. به طوری که کمپانی فیلمسازی یونیور سال او را تمام وقت برای برنامه‌های خود به کار گرفت.

علاوه بر آن مانچینی برای فیلمی از اورسن ولز به نام «لمس شیطان» در سال، 1958موسیقی متن نوشت که به گفته خود او، موسیقی متن این فیلم یکی از بهترین کارهای او در آن دوره بوده است. اورسن ولز از او خواسته بود تا یک اثر واقع‌گرایانه را خلق کند و مانچینی در این فیلم با به خدمت گرفتن چند نوازنده خیابانی Jazz، به بهترین نحو ممکن واقع‌گرایی را با تمرکز بر هسته اصلی فیلم و تطبیق موسیقی بر آن ایجاد کرد.

حال دیگر همه دنیا «هنری مانچینی» را به عنوان موسیقیدان و آهنگساز مشهور می‌شناختند. از آثار دیگر موسیقی فیلم او می‌توان از «صبحانه در تیفانی»، «ویکتوریا»، «روزهای شراب و رز» (برنده اسکار 1962)، «هاتاری»، اثر سازی و به یاد ماندنی «پیاده‌روی بچه فیل»، «فیلم پلنگ صورتی» (با بازی کمدین مشهور انگلیسی پیتر سلرز در نقش کارآگاه کلوزو)، موسیقی فیلم «معما» (با بازی کری گرانت - آدری هیپورن و والتر متیو) و . . . نام برد. همچنين موسيقي فيلم‌هاي تلويزيوني چونThorn Birds ،Shadow Box ، Moon River و . . . از او بوده است. کارهاي او را خواننده‌هاي بزرگي چون Frank Sinatra  وAndy Williams  اجرا کرده‌اند.

مانچینی کار ساخت موسیقی متن را در نیمه نخست دهه پنجاه میلادی آغاز کرد و در طول چهل سال، شماری از بهترین آثار را در زمینه موسیقی فیلم خلق کرد.

هر چند او آثارش را به طور عمده در گستره موسیقی جز آفرید ولی موسيقي او به سبک خاصي محدود نمي‌شود، در آثار او هم کارهاي pop وjazz  و هم کارهاي کلاسيک را می‌توان مشاهده کرد. او رهبري ارکسترهايي چون ارکستر سمفونيک لندن ارکستر فيلارمونيک لس‌آنجلس پاپ بوستن و . . . را نيز بر عهده داشته است.

هنری مانچینی کاندید دریافت جایزه در 72 Grammys بود و توانست در 20 مورد آن به دریافت جایزه نائل آید. همچنین در 18 مورد کاندید دریافت جایزه اسکار بود که توانست چهار اسکار را نیز از آن خود سازد.

هنری مانچینی در 14 ژوئن سال 1994 از دنیا رفت.

در موسیقی فیلم و کارتن «پلنگ صورتی» که یکی از قطعات زیبای Jazz می‌باشد، شاهد استفاده فوق‌العاده زیبای هنری مانچینی از گیتار الکتریک و همچنین سازهای بادی مانند فلوت، کلارینت، ساکسیفون، ترومپت و ترومبون هستیم که به شیوه‌ای ابتکاری در ساخت موسیقی این فیلم مورد استفاده قرار گرفته‌اند. شیوه جز گونه مانچینی در قطعه سازی و استفاده او از سازهای بادی چوبی و بادی برنجی موسیقی فیلم «پلنگ صورتی» را به اثری ممتاز بدل ساخته است.

Pink Panther

 

خالق «پلنگ صورتی»

در یازدهم آوریل 1964 «فریتس فرلینگ» و «دیوید دوپاتی» به سفارش «بلیک ادواردز»، برای افتتاحیه و تیتراژ فیلم «پلنگ» او بیش از صد طرح تهیه کردند. طرح‌ها در کف سالن خانه ادواردز چیده شدند و بلیک در حالی‌که روی آن‌ها قدم می‌زد، سرانجام یکی از آن طرح‌ها را برگزید. بدین ترتیب نخستین ظهور پلنگ بر پرده سینما چنان مورد توجه قرار گرفت، که پلنگ در 27 آوریل 1964سر از روی جلد مجله تایم درآورد.

در پانزدهم آگوست 1964، قسمت دوم پلنگ بلیک ادواردز با نام «گلوله‌ای در تاریکی» به نمایش درآمد، که پلنگ صورتی دوباره در عنوان‌بندی افتتاحیه حضور داشت.

در هجدهم دسامبر همان سال، نخستین انیمیشن کوتاه از مجموعه «پلنگ صورتی» ساخته شد و ظرف 15 سال بعد حدود 140 کارتون «پلنگ صورتی» با همراهی تعداد بی‌شماری از شخصیت‌های خلق شده توسط فرلینگ و دوپاتی، ساخته شد. هنری مانچینی سازنده تم اصلی و موسیقی‌های متن «پلنگ صورتی» و «پلنگ» در فوریه 1965موفق به دریافت سه جایزه Grammy شد. مانچینی جایزه «بهترین ترتیب سازها»، «بهترین ترکیب سازها» و «بهترین اجرای موسیقی» را در هفتمین جشنواره سالیانه آکادمی علوم و هنرهای ضبط صدای آلمان از آن خود نمود.

در ۵ آوریل ۱۹۶۵ «پلنگ» اسکار «بهترین موضوع کوتاه انیمیشن» را دریافت نموده و هنری مانچینی هم کاندید دریافت اسکار «بهترین موسیقی متن ارژینال» شد. در ۲۵ می ۱۹۶۶ «آبی صورتی»، به عنوان دومین قسمت از مجموعه کارتون‌های «پلنگ صورتی» پخش شد و توانست کاندید دومین اسکار در ظرف ۲ سال متوالی گردد.

در ۲۱ می ۱۹۷۵ «بازگشت پلنگ صورتی» روی پرده‌ها نقش بست. در این فیلم پیتر سلرز که در فیلم «گلوله‌ای در تاریکی» ایفای نقش کرده بود، در نقش کارآگاه کلوزو ظاهر شد. این فیلم در همان سال برنده جوایزِ «بهترین کمدی» و «بهترین هنرپیشه مرد» در  انجمن فیلم بریتانیا شد.

در ۱۵ سپتامبر ۱۹۷۶ و پس از موفقیت «بازگشت پلنگ صورتی»، فیلم «پلنگ صورتی دوباره ضربه می‌زند» روی پرده‌ها ظاهر شد. این فیلم از نظر منتقدان بهترین فیلم این مجموعه‌ها قلمداد شد و هنری مانچینی برای موسیقی متن آن مجددا کاندیدای اسکار گشت. علاوه بر آن جایزه بهترین فیلم کمدی انجمن فیلم بریتانیا هم به این فیلم تعلق گرفت.

در ۱۹ جولای ۱۹۷۸ هم فیلم «انتقامِ پلنگ صورتی» اکران شد و در دسامبر همان سال، کارتون «کریسمس صورتی» به عنوان نمایش ویژه کریسمس پخش شد.این کارتون، نخستین کارتون ویژه و منحصر به خود «پلنگ صورتی» بود، که در آن تلاش برای یافتن غذا و پناهگاه در زمستان و معنای واقعی فصل را به پلنگ می‌آموزد.

 در ۲۴ جولای ۱۹۸۰ بهترین و محبوب‌ترین بازیگر نقش کارآگاه کلوزو یعنی «پیتر سلرز» دار فانی را وداع گفت.

 در سال ۱۹۸۱، انجمن فیلم آمریکا از فریتس فرلینگ به خاطر «پلنگ صورتی» قدردانی کرد. در ۱۷ دسامبر ۱۹۸۲ «رد پای پلنگ صورتی» با اعجازِ تدوین و با استفاده از راش‌های استفاده نشده از فیلم‌های قبلی پیتر سلرز و ترکیب آن‌ها با راش‌های جدید با بازی دیوید نیون و هربرت لوم بر روی پرده‌ها نقش بست.

 در ۱۲ آگوست ۱۹۸۳ «نفرین پلنگ صورتی» با بازی تد واس در نقش کارآگاه کلوزو به نمایش درآمد.

در سال ۱۹۸۸ فریتس فرلینگ به مناسبت بیست و پنجمین سالگرد تولد «پلنگ صورتی»، مجموعه طرح‌هایی از پلنگ صورتی را منتشر ساخت و در اول ژانویه سال ۱۹۹۳، نمایش جدید پلنگ صورتی بر صفحه تلویزیون‌های آمریکا نقش بست. پلنگ صورتی در تمام ۴۰ قسمت این نمایش اپیزودیک با «صدای مت فرووِر» حرف می‌زد.

 در ۱۴ ژوئن ۱۹۹۴ آهنگسازِ معروف خالق تم «پلنگ صورتی» یعنی هنری مانچینی چشم از جهان فرو بست و در 26 می 1995خالق پلنگ صورتی یعنی فریتس فرلینگ هم به دیار باقی شتافت.

کارتون‌های «پلنگ صورتی» با مایه‌های سوررئال و انتزاعی داستانش و حرکات پانتومیم‌وار شخصیت اصلی، تاثیر چشمگیر بر تحول و پیشرفت آثار انیمیشن داشت و علاوه بر محبوبیت عام، مورد توجه و تحسین منتقدان هم قرار گرفته است. پلنگ صورتی با اجرای هنرمندانه آن، نه برای کودکان بلکه گویی برای آدم بزرگ‌ها ساخته شده بود و از امیال و آرزوهای فرو خفته و برآورده نشده آن‌ها صحبت می‌کرد. منطق حاکم بر روابط صورتی با آدم‌های اطرافش یک منطق «کاریکاتوری» است نه یک منطق کارتونی. پلنگ صورتی یکی از بهترین نمونه‌های «پایان باز» در عرصه انیمیشن‌های متفکرانه است؛ پایان‌هایی که نه می‌توان آن‌را مثبت مثبت دانست و نه منفی منفی.

+ نوشته شده توسط نیما |


Powered By
BLOGFA.COM


.